خبرخوان وبلاگ - سیستم خبرخوان وبلاگ

امروز یکشنبه 01 مرداد 1396      صفحه اصلي | درباره ما | درخواست ثبت فیدخوان | گزارش تخلف مطلب | تبليغات | تماس با ما


cloob24.com     

یک قدم تا بهشت!

0
تو را نوشت عشق، ولی خواند آرزوی محال
گرچه میدانم و میدانی رسیدن به تو آرزوی دست نیافتنی و محال است ولی من تنها کسی هستم که می توانم تو را به شیوه ای دوست داشته باشم که عشقت را بر سر زبانها بیندازم! آخر میدانی! من از فرهاد و مجنون چیزی کم ندارم.
فقط چیزی را نمی دانی من و خدا میدانیم آبرویم پیش خدا می رود وقتی قیامت خدا اسم مرا می خواند،بهم می گوید:
مصطفی!
تو چی میخواهی که بهت بدم!
و من نام تو را بیارم!
جواب خدا را از الان می دانم!
مصطفی! اون مال تو نیست!
اون سهم تو نیست!
چیز دیگه ای بخواه!
من از خجالت نگاه خدا نکنم!
خدا بگوید: تو سالها کسی را دوست داشتی که اصلا سهم تو نبود! تو عاشق کی شدی؟!
چیز دیگه ای بخواه!
نه چیز دیگه ای نمی خواهم!
یه چیز بهتر بخواه! یک کس بهتر بخواه!
نه خدا! حتی بدلش را هم نمی خواهم!
خسته به قیامت دیده بودی!
وقتی من تنها دلشکسته قیامت بودم
تودست او را بگیر تاخجالت کشیدن مرا نبینی از پشت سر من برو!
و من نگاه دستهای خودم کنم!
خدایا! دستهای من اینجا هم تنهاست!
همه یک به یک رفتن!
من و تو ماندیم!
یعنی منم مثل تو تنها بودم!
نویسنده: مصطفی رسولی

ارسال دیدگاه

در توُ به توُ به کس نباشم!

0
در توُ به توُ به کس نباشم!
یک کسُ همه کس تو باشم!
در آغوش تو من جا بگیرم!
چشم ببندمُ آرام بگیرم!
یک عمر که بی تو سر شد!
با تو دوباره پس بگیرم!
پاییز نگردمُ هرگز نمیرم!
لباس کهنه دم پیراهن نو بگیرم!
لب نزدم به می یک عمر
تا از تو یک جامِ شراب بگیرم!
شعر از: مصطفی رسولی

ارسال دیدگاه

برای دیدن تو دوباره کودک شدم!

0
با تو می شود مثل عاشقی
کودکی کرد!
دستهای کوچکت را گرفت
با عروسکهایت بازی کرد!
ماشین اسباب بازی ام
یک چرخ کم دارد!
خانه ی کوچکم
عروسک چوبکی تو را کم دارد!
من به شوق یکبار دیدنت
کوچک شدم!
کودکی نکردم با تو
برای دیدن تو دوباره کودک شدم!
متن از: مصطفی رسولی

ارسال دیدگاه

با من نیستُ تنها می رود!

0
آن که از اینجا می رود!
با من نیستُ تنها می رود!
آنکه یاداو بودم
نام من از یادش می رود!
دست او توی دست یکی
با یار دیگر می رود!
اشک من می باردُ
چتر من با خود می برد!
از بیراهه آمدُ
دیگر به جاده می رود!
عاشقی بلد نبود
مستانه و دیوانه می رود!
شعر از: مصطفی رسولی

ارسال دیدگاه

رخ ت افتاده در قهوه ی فنجانم

0
در ماه آسمانم خیره شدی به چشمانم
رخ ت افتاده در قهوه ته فنجانم
تو در آسمانی و مال من هستی!
مثل ستاره اهل چشمک زدن هستی!
من یکی به عالم و تو همه ی جهانی
من یک ستاره و تو یک کهکشانی!
تو دل من رو بردی یک جای دیگه!
اینو چشمات همیشه به من میگه!
شعر از: مصطفی رسولی

ارسال دیدگاه

توی طلوع خورشید هم، غروب تورو می بینم!

0
غروب شد توی خیابونم
همه غمت افتاده به جونم
توی طلوع خورشید هم
غروب تورو می بینم!
طلوع من مثل غروب چه غمگینه
خورشید هم دیگه منو با تو نمی بینه
من از اونام که زندگیم مثل فرهادِو مجنونه
شیرین نشدیُ لیلی نبودیُ دل من از این خونه!
شعر از: مصطفی رسولی

ارسال دیدگاه

کوچک که بودم روز عاشورا!

0
کوچک که بودم روز عاشورا!
دختری دیدم به نام سارا!
به عشق سارای دوران کودکی!
که دیده بودمش روزی اندکی!
عاشقی نکنم دیگر تا آخر عمر!
بسوزم مثل پروانه باقی عمر!
شعر از: مصطفی رسولی

ارسال دیدگاه

جوهر خودکارم اشک چشمانم است!

0
امشب جوهر خودکارم اشک چشمانم است،
هرچه نوشتم بر روی دفترم
بدان با اشک چشمانم نوشتم!
دفتر شعرم سیاه شده ولی اسم تو پیداست!
اونجایی که باید اسم تورا با اشک بنویسم
قلبم به سمت خودکار خون می فرستد!
تو فریاد میزنی درون قلبم
مصطفی!
اسم مرا با خونت بنویس!
از: مصطفی رسولی

ارسال دیدگاه

ساعت گویا

0
ساعت گویا
دوستم داری آیا!
حالا نوبت توست
دوستم داشته باشی!
بیدار شو از خواب
ساعت عاشقیشت،
دوست ندارم که خواب باشی!
با چشمان خواب آلود،
لبهای من رو ببوس!
بگو یاد تو بودم!
در خوابم پیش تو بودم!
بلند شدم اسم تو بیارم!
بگویم که دوستت دارم!
شعر از: مصطفی رسولی

ارسال دیدگاه

رعنا

0
صورت زیبا، بانوی فردا رعنا!
فرشته به خانه، زیبا به زمانه
چشمان آهو، یک گل خوشبو،
نامت به آواز، عاشق پرواز،
قطره باران، شبنم بهاران،
آسمان آبی، شبهای مهتابی،
دریای آرام، رود خروشان،
بیشتر از اینا، گویم برایت، رعنا!
شعر از: مصطفی رسولی

ارسال دیدگاه
صفحه بعد »
تمام محتوای این سایت گردآوری شده سیستم فیدخوان سایت می باشد و هیچ مسئولیتی در قبال نوشته های آن متوجه سایت نمی باشد.
تمام حقوق مادی و معنوی این سایت برای گردآورنده آن محفوظ می باشد.